![]() |
در "هنوز بزرگ نشدن" من همین بس که محض توجه شما به ساعت درج این مطلب هم شده، دلم می خواهد یک چیزی بنویسم اینجا...
بله... به همین سادگی... منظورم دقیقا و فقط همین بود که ساعت 3:24 نیمه شب است...
پ. ن: باور کنید خیلی ها این نیاز را دارند... حتی همین حسین پناهی مرحوم که یک جایی در شعرهایش می گوید: "ساعت تقریبا سه نیمه شب است..."
محرم یکی دو سال پیش بود انگار. نمی دونم شور حسینی گرفته بودم یا چی. همینطور که کنار اتوبان همت منتظر ماشین بودم، داشتم فکر می کردم این محرمیه سعی کنم کمی از خوشی ها و لابد عشق و حال ام کم کنم... که دست آخر به یه پوزخند رسیدم...
پی نوشت: دغدغه ی ترک سیگار داشتن هم برای کسی که به زندگیش سیگار نکشیده، چیز جالبی می تونه باشه...
نه چیزیش هم نبوده... صبح که از خواب پا میشه هی می گفته دلم درد می کنه... بعد از ظهر دیگه یه کم انگار حالش بدتر می شه و حالش به هم می خوره... تا برسوننش بیمارستان تموم میکنه...
کم نشنیده ام از این اتفاقات این شکلی.
گاهی عجیب هوس می کنم موضوع چنین مکالمه ای باشم... زندگی مان که به سادگی
ای آمیخته به حماقت می گذرد، مرگ مان چرا اینطور نباشد...
پ. ن: خب از دید من این هم می تواند یک جور شانس باشد. نه افرا...؟
انگار بعضی نظریه ها را نمی شود با خیال راحت قبول کرد و لبخند زد و گفت "بله همین طور است! واقعا که حرف به جایی زده اند!". سنتی یا مدرن بودن، گور پدرمان... این ذات گرایی ما همیشه ی همیشه هم که چرند نیست... خب بعضی چیزها هستند که ذاتا همینند... اصلا خیال عوض شدن هم ندارند... مدرن باشیم، یا سنتی، یا پیر، یا جوان، یا پایتخت نشین، یا دهاتی؛ این چیزها همینند که هستند... جان به جانشان کنی عوض بشو نیستند...
جامعه پذیری و شرایط اجتماعی و خانوادگی و تاثیرات جغرافیایی و جهان بینی و گسترش افق دید و این حرفها را گاهی انگار جدی جدی باید گذاشت در کوزه...
پ. ن: چیه؟ آدم اعصاب ندار ندیدین؟
بعضی حق ها هست که بعضی ندارندش. بی هیچ دلیلی. همین طور بیخود و بی جهت. بعضی حق ها، که به گمان خودت حقی مسلم است برایت، اما خب نداریش... هیچکس، هیچ وقت این حق را به تو نداده، و نداری اش... به همین سادگی...
این می شود که تو می توانی به راحتی به صندلی ات تکیه بدهی، همین طور که آرام دست چپت را می گذاری روی کانتر آشپزخانه، آهی بکشی و بگویی "انگار هفتاد سالمه"... ولی من نمی توانم...
نمی دانم چه کسی به تو این حق را داده، یا از کجا آورده ای اش، اما این حقیست که تو داری، -به حق یا به ناحق اش هم هیچ مهم نیست-... ولی من ندارمش... به سنگدلانه ترین وجه ممکن؛ ندارمش...
حمام بوده ام... دستهایم یک بوی خاصی می دهد که دوستش دارم و نمی دانم چه بوییست و چطور می شود توصیفش کرد... بوی دستهای یک ن حمام رفته را می دهد دقیقا... متوجه شدید کاملا؟!
و تماشاگرانِ مست
هر بار
برای سواری دست میزنند
که شلاق را محکمتر فرو آورد
پ. ن: هر کس دغدغه ای دارد بالاخره...
همین اراده است که همه چیز را خراب می کند...
پ. ن: همه چیز را که نباید توضیح داد...
نمی دانم این چه حکایتیست که دوست داریم بعضی روزها را از سیصد و شصت و پنج روز سال دربیاوریم و قربان صدقه اش برویم؛ شاید بهانه ها کم شده، دلیل ها هم که خیلی وقت است که معلوم نیست کجا رفته اند...
من هم از صبح تا حالا دارم سعی می کنم به خودم بقبولانم که بیست و شش آذر یک فرقی با بقیه ی روزها دارد. حداقل از این به بعد دارد... که فکر کنم بارانش بوی دیگری داشت، ظهرش شکل دیگری، غروبش رنگ دیگری...
دلگیر نشوی ها... اما سعی ام بی فایده بود...
بزرگ شده ایم انگار...
دیگر بزرگ شده ایم...
از شما چه پنهان
ما از درون زنگ زدیم !
اکبر اکسیر
پ. ن: به گمانم حالا حالاها دست از سر این دختر بر ندارم... تقصیر خودش است اصلا! می خواست قشنگ ننویسد...!
"بیشتر آزار دادن ها از ترس و نگرانی آزار دیدن ناشی می شود تا از میل به آزار"
میگل د اونامونو، کتاب هابیل، داستان قدیس مانوئل
این از آن جمله هاییست که دوست داری همینجوری که ولو شده ای روی راحتی ای و پاهایت را هم دراز کرده ای، و غرق خواندن کتابی و انگشتت هنوز لای این صفحه مانده، طرف بیاید و بعد از آنکه کش و قوسی به خودش داد -از خستگی کاری شاید- و ولو شد رو به رویت، یک دفعه انگار انتظار انگشت لای کتاب مانده ات سر برسد، پاهایت را جمع کنی و بگویی بذار یه جملشو برات بخونم و وقتی نگاه منتظرش را دیدی و سعی اش را برای حدس جمله ای که خودش شاید قبلا خوانده و چه بسا زیرش را هم خط کشیده؛ شروع به خواندن این جمله کنی...
بعد هم بگویی: این رو هم گوش کن... و بخوانی شمرده و آرام برایش این جمله ی دیگر را که
"ما باید کمتر به حرفهایی که مردم "می خواهند" بزنند گوش بدهیم تا حرفهایی که بدون قصد و غرض می زنند..." (همان صفحه)
بعد هم آن انگشتی که لای این صفحه بود را روی جلدش بگذاری و در حالی که انگشت دیگرت هنوز لای صفحه ای که داشتی می خواندی مانده، کتاب را ببندی و روی پاهایت بگذاری و همانطور که داری تکیه می دهی بگویی ولی به نظر من که اینطور نیس... اتفاقا آدم باید به حرفایی گوش بده که طرف "می خواد" بزنه، ولو اینکه اون حرف رو به زبون نیاره... و با کمی مکث ادامه بدهی یعنی باید بتونه که گوش کنه...
و اگر در چشمانش دیدی که حرفی هست که "می خواهد" بزند، دنبال نشانه ای بگردی که لای کتاب بگذاری و کنار بگذاریش تا مجال بهتری باشد برای شنیدن... اگر هم ندیدی که هیچ...