![]() |
نمی دانم مرض داشتیم که حتما باید خطی خطی می کردیم تا از وسطش چیزی پیدا شود... نمی شد مثلا هرچه دوست داشتیم را بکشیم خودمان...
شده این زندگی هایمان... هرکاری دلمان خواست می کنیم با زندگیمان، بعد سعی می کنیم از وسط این خطی خطی ها و گندزدنهایمان یک چیزی هم پیدا شود... زوری که نیست... گاهی پیدا نمی شود خب...
هر چقدر هم که صبر کنی تا بلکه روزی بفهمی اشتباه می کرده ای و ممکن است "ماه پیشونی تو قصه" پا بگذارد به دنیای واقعی ات، بی فایده است... یک روزی بالاخره مجبور می شوی بپذیری که آدمها همه آدمند و بهتر و بدتر هم ندارند حتی... از این طرفی نگاهشان کنی قابل تحملند و از آن طرفی که نگاه کنی خیلی هم عالی اند، و از یک طرف دیگر ترجیح می دهی چشمانت را ببندی، تا نفهمی که همان آدم عالی چقدر می تواند در عین حال چرند باشد...
یکی دو زاویه هم که ندارند شکر خدا...! معلوم نیست چند وجهی اند...
کامپیوتر را روشن می کنم و چند آلبوم موزیک روی مدیا پلیر باز می کنم، تا رندوم چیزی بخواند برای لحظه های سکوت... از ترانه های این و آن. لیوان نصفه ی نسکافه را هم می گذارم کنار تلفن و از روی تقویم سال ۸۵ ام شماره می گیرم... (شماره ی خانه را انگار یادم رفته پایین شماره همراه اضافه کنم...)
۰۹۱۲ ... ۲۰۱ ... ۹
و گوشی را سر جایش می گذارم. نمی دانم - مثل همیشه که نمی دانسته ام - چه حرفی برایت دارم که زنگ می زنم. کمی از ۱۲ سالگی ام هم گذشته انگار، که تحمل شنیدن بعضی حرفهایت هم دیگر سخت شده...
گوشی را می گذارم. و فکر می کنم چطور توانسته ام و می توانم دوست داشته باشم کسی را که حرفی هم برایش ندارم...
گوشی را می گذارم. و فقط لحظه های سکوت می ماند. که ترانه ای پرش می کند...
...
کسی به ما نشون نداد
که انتهای خط کجاست
آهای درختای انار
دیکته ی بی غلط کجاست
چرا تو آسمونمون
پرنده گوشه گیر شده
چرا نمی رسیم به هم
چرا همیشه دیر شده
...
بله... زندگی می تواند این قدر احمقانه باشد...
پی نوشت: خب خیار نداشتیم...

"...شما می توانید یک آلو باشید. بهترین آلو: خوشمزه و آبدار و رسیده. اما نباید این را فراموش کنید که هستند آدمهایی که آلو دوست ندارند..."
این را سالها قبل در یکی از کتابهای "لئو بوسکالیا" خواندم. خیلی وقت بود دور و برم به آدمهایی برنخورده بودم که از همان نگاه اولشان پیداست "آلو دوست ندارند"!
خب... کاریشان نمی شود کرد. دوست ندارند دیگر...
هر روز در دفتر فصلنامه، مثل آن روزهای مدرسه که درس نخوانده بودم و به خودم قول می دادم که جلسه ی بعد دیگر حتما درسم را می خوانم (و زیر لب هم آرزو می کردم امروز به خیر بگذرد و معلم از من درس نپرسد)، شرمنده از نگاههای آقای "س"، به خودم و شاید هم زیر لب به او، قول می دهم که فردا دیگر این شکلی نیایم. فردا دیگر یک فکری به حال انحنای لبهایم می کنم. فردا دیگر سعیم را خواهم کرد که چشمهایم انقدر بی فروغ نباشد. فردا بالاخره از یک جایی یک لبخندی جور می کنم... فردا دیگر...
و فردا می رسد و روز از نو ...
چیز زیادی هم نمی خواهد ها! دیگر فهمیده ام که غم و غصه هایمان هم غریزی است... خودش می آید و خودش هم می رود... درست مثل شادی. یک ذره، فقط نه آنقدر کوچک که زیر دست و پا گم شود، ولی یک ذره دل خوش و خیال آسوده می خواهد که نمی دانم یکی دوهفته ایست کجا گم و گور شده و پیدا هم نمی شود...
تا حالا که فکرش را کرده ام، یک عالمه جا به ذهنم رسیده که ممکن است آنجاها گم شده باشد؛ ولی باز هم یادم نمی آید آخرین باری که دیدمش کی بود و کجا... حواس که نمانده برایمان...
خوشم می آید از این زندگی خودم که به قدری ساده است که می شود از رویش برنامه کودک ساخت؛ اما به چشم دیگران آنقدر پیچیده و پر رمز و راز و عجیب است که توقع دارند بالاخره یکجایی معلوم شود که من عامل اصلی فلان قتلهای زنجیره ای ام، یا جاسوس آمریکا، یا چه می دانم: مامور مخصوص حاکم بزرگ، می تی کومون!
کدام آینده استاد؟ کدام آینده؟
نمی دانم تو از کدام نسلی... به اینکه از
همین سرزمین غم گرفته خودمان باشی هم شک دارم حتی... نمی دانم هم پایت را
روی کدام سنگ استواری گذاشته ای که قرص و محکم از آینده ی روشن حرف می
زنی...
دیگران را نمی دانم اما من یکی که هر چه فکر می کنم حتی در رویاها و آرزوهایم هم به این آینده ی روشن کذایی فکر نمی کرده ام. من بی هیچ امید به آینده، بی هیچ تصویری از آینده تا به اینجا آمده ام. و واقع بینانه ترین تجسمم از "آینده" هم، زنی سی و هفت هشت ساله است که در یک روز نه آفتابی، نه بارانی، نه پاییزی و نه برفی، پشت پنجره ی خانه ای در طبقه ی دوم ساختمانی، در حال دود کردن سیگاری به کوچه نگاه می کند و به همه ی آنچیزی که می توانسته باشد و نیست، فکر می کند...
بله... این واقع بینانه ترین تصویر من از آینده است... واقع بینانه ترین تصویر من از فرداها...
چه درازه سایه م
چه کبوده پاهام
من کجا خوابم برد؟
یه چیزی دستم بود،
کجا از دستم رفت؟
حسین پناهی

حسین پناهی
* عکس را از اینجا برداشته ام.
گاهی دیده اید، همه ی اطرافیان و موجودات دور و بر به یکباره عمل
مشترکی را انجام می دهند که شما هر چه می کنید نمی توانید همرنگشان
شوید... و گاهی هم همین مایه ی مباهاتتان می شود، که سرتان را بالا بگیرید
و با غرور به دیگران اعلام کنید که همرنگ جماعت نشده اید...
می خواهید باور کنید، می خواهید نکنید، حتی اگر خواستید هم می توانید کلی بخندید اما واقعیت این است که من موبایل ندارم... و راستش را بخواهید همیشه هم از این "نداشتن" احساس خاص بودن کرده ام!
چرایش را خودم هم درست نمی دانم. "حوصله اش را ندارم"، "یک جور دردسر است"، "نیازی به آن ندارم" و جملاتی از این دست جواب چراهای هر از گاه دیگران بوده. اما شاید دلیل اصلیم این بوده که آن ذهنیت اولیه ای که با موبایل آمد هنوز هم در ذهن من هست و ذره ای عوض نشده. یادتان هست آن اولها موبایل برای آدمهای "مهم" بود، که آدمهای "مهم" دیگری، وقت و بی وقت به آنها زنگ می زدند و کارهای "مهم"شان را با آن انجام می دادند و قرارهای "مهم"شان را با آن می گذاشتند.
این نامهم بودن من، این واقعیت که می دانم این وسیله سال به سال هم زنگ نخواهد خورد ("مهم" بودن یا نبودن تماس پیش کش)، اینکه حتما جملات خبری ساده و بی اهمیتی رد و بدل خواهد شد، اینکه در بهترین حالت احتمالا مجبور خواهم بود پیامکهای بی معنا و تک زنگهای بی معناتری را تحمل کنم، و خیلی واقعیتهای گریزناپذیر دیگر نداشتن این وسیله را برایم ارجح کرده بوده به داشتنش. البته به علاوه ی بی دست و پایی ام در خرید خط و گوشی و لابد پرداخت قبض و این اداها. هیچ وقت هم ضروری بودنش را احساس نکرده ام. از بس که هیچ جا نبوده ام که بخواهم گیر کنم و نیازی به موبایل داشته باشم!
اصلا می دانید چیست... از تصور اینکه کسی که وسط خیابان به من زنگ می زند همکلاسی ایست که همه ی چیزی که از من می داند اسم و فامیلم است و قصدش جزوه خواستن است یا پرسیدن رمز وبلاگ گروهی کلاس، یا مادرم است که پیش از سلام کردن می پرسد "کجایی؟ کی می آی؟" از زندگی سیرم می کند...
اما همیشه پاک کردن این صورت مسئله ها و دور زدنشان، زمانی دارد، که روزی به پایان می رسد. روزی می فهمید که باید بپذیرید مثلا نامهم بودنتان را، باید بپذیرید آن کاراکترهای مهم که موبایلشان هم وسیله ی مهمیست برایشان اصولا وجود خارجی ندارند، اگر هم داشته باشند خیالتان راحت باشد که شما نمی خواسته اید جای آنها باشید؛ باید بپذیرید که بعضی چیزها را باید با همه ی آدمها مشترک شد؛ مثل تحمل هوای آلوده، مثل دیدن دستفروشها و گداها، و مثل داشتن یک وسیله ی احمقانه مثل "موبایل"... روزی مثلا جایی گیر می کنید؛ قراری لغو می شود و شما با خبر نمی شوید؛ روزی می بینید که به واسطه ی نداشتن همین چیز مسخره، آنقدر نامهم شده اید که حتی خبرهای به نظر بی اهمیت هم به گوشتان نمی رسد و عجیب مضحکه می شوید...
بله... یک روز می رسد... روزی که چه بخواهید چه نخواهید می فهمید شما چیز خاصی نیستید، قراری هم نبوده که باشید...
پ. ن: البته این پروژه ی تبدیل نخواستن به خواستن، احتمالا همین زمان را لازم خواهد داشت برای تبدیل خواستن به توانستن!